یار دبستانی |


ایام نوروز و تعطیلی های دوست داشتنی اش باعث شده بود ترمینال مهرآباد بیش از هر زمان شلوغ به نظر برسد. سالن پر بود از کسانی که در صف، انتظار می کشیدند تا پس از کنترل بلیط هایشان به سالن انتظار مراجعه کنند. در گوشه ی دیگری از سالن نگرانی در چهره ی عده ای که بدون داشتن بلیط به فرودگاه مراجعه کرده بودند - تا شاید پای پرواز امکان سفر آنها نیز فراهم شود - موج می زد. ازدحام مراجعه کنندگان باعث شده بود تقریبا کمتر کسی از این گروه برای گرفتن بلیط امیدوار باشد.
ازدحام مردم و نجواهای نامنظم آنها آهنگ ملایمی به خود گرفته بود که ناگهان فریادهای مردی این هژمونی تحمیلی را به هم ریخت. مردی سوار بر ویلچر که از ظاهرش معلوم بود جانباز جنگ است به همه چیز و همه کس بد و بیراه می گفت. با کمی پرس و جو متوجه شدم از پرواز شیراز جا مانده است. یعنی جایش را به کس دیگری داده بودند. شاید به شخصی جانبازتر!
تلاش اطرافیانش برای آرام کردن وی تقریبا بی نتیجه بود. چشم هایش را بسته بود و هرچه دلش می خواست می گفت! در لابلای حرف هایش می شنیدم که می گفت: "آخه من جانبازم! آخه من برای این مملکت از جان مایه گذاشته ام" و چیزهای دیگری که ناخودآگاه مرا به فضای آژانس شیشه ایِ حاتمی کیا کوچ داد. فرقش این بود که در اینجا خود عباس داشت از حق اش دفاع می کرد و از حاج کاظم خبری نبود.
ناسزاگویی هایش همچنان ادامه داشت تا اینکه زنی از مسافرین طاقت اش به سر آمد. او همچنانکه تنش از شکستن حریم نزاکت می لرزید به مقابله با جانباز بر آمد. زن در حالیکه در وسط سالن ایستاده بود، رو به آن مرد فریاد می زد: "مگه چه خبره؟ فکر می کنید مملکت رو خریدید؟ هی میگه جانباز، جانباز! مثل اینکه فقط خودش جانبازه! نه آقا! همه ی مردم این مملکت جانبازند."
مرد جانباز چند ناسزای دیگر هم نثار آن زن مسافر کرد. تا اینکه بالاخره با وساطت کارمندان فرودگاه و به قیمت فراهم آوردن یک بلیط آرام شد.
در ذهن خودم باز هم دچار تناقضی شدم که پس از دیدن آژانس شیشه ای آنرا تجربه کرده بودم. نمی دانستم باید به حاج کاظم حق بدهم یا به مردمی که در آن قائله گرفتار آمده اند!؟ حرف های منطقی سلحشور ذهن مرا قلقلک می داد.
آرام آرام به طرف سالن انتظار قدم بر می داشتم که حرف های مادری خطاب به فرزندش نظرم را جلب کرد.
مادر می گفت: "برای همینه که میگم نباید به جنگ رفت. اونوقت میشی مثل این آقا! اونوقت بد میشی! جنگ چیز بدیه. صلح خوبه. کاشکی همیشه صلح باشه."
در حالیکه به مسایل پیش آمده و حرف های آن مادر فکر می کردم غرق در افکار ضد و نقیض خودم به راهم ادامه دادم. راستش! دلم برای آن جانباز سوخت! جانبازی که فقط یک قربانی بود!

آخرين مطالب ارسالي;