یار دبستانی |


مدتی بود که با خیلی چیزها قهر کرده بودم. حتی شاید با "خود"م. اینکه یک فعال اجتماعی باشی آنهم در محیطی که بسیاری از خلقیات و رفتارها آزارت می دهد. اینکه یک فعال سیاسی باشی اما آدم سیاسی نباشی و بسیاری از روابط بداخلاقانه را ببینی و درک نکنی. اینکه بخواهی همه را خوب ببینی و با همه خوب باشی و از کسی بدنگویی و نشنوی اما شاهد باشی آن چیزی که در این ایام به قربت نشسته عشق است و دوستی. همه و همه چون سوهانی اند که روحت را می خراشند. هر چند بودن و دیدن انسانهایی که خود را از این دنیا آویزان نکرده اند اندکی از این غصه می کاهد اما روزگاری می رسد که فکر می کنی بسیاری ار اندیشه هایت جز آرمانی دست نیافتنی هیچ نیستند. اینگونه است که می خواهی از همه چیز و همه کس ببری و به دامان او بگریزی. و من گریختم تا شاید که آرام شوم. اما امروز صبح وقتی از خانه بیرون آمدم. دیدن سال اولی هایی که برای اولین بار رهسپار مدرسه بودند ناخوداگاه من را با خود به روزی برد که اولین بار در کلاس درس مدرسه، پشت نیمکت چوبی در جوار هم کلاسی ها نشسته بودم. شروعی شیرین اما مبهم. آری! تصمیم گرفتم باز هم شروع کنم. و این بار از"خود"م. من آمدم!
آخرين مطالب ارسالي;