برایم باور کردنی نبود! در حالی که سی دی فیلم "اتوبوس شب" در روی میز کارم، مرا به رویا فرو می برد خبر درگذشت مرحوم "خسروشکیبایی" را روی تلکس خبرگزاری می خوانم. بعضی وقت ها در مورد بعضی از افراد فکر می کنم که اگر از میان ما بروند دیگر نمونه ای مانند آنان به این دنیا پای نخواهند گذاشت. تصور کردن آن چنان فقدانی هم ناراحت کننده است. در مورد خسروشکیبایی نیز چنین احساسی داشتم. به نظرم اکثر فیلم هایی که وی در آن نقش بازی کرده بود را دیده ام. بازی هایش برایم لذت بخش بود. خدا روحش را شاد کند!

امشب که برای شرکت در مراسم چهلم همسر گرامی مهندس تابش به اردکان رفته بودم باخبر شدم مادر دوست عزیزم دکتر رضا راجی و خواهر گرامی دکتر داوری اردکانی، دار فانی را وداع گفته اند. ضمن عرض تسلیت برای ایشان و خانواده ی محترمشان برای آن مرحوم از خداوند متعال علو درجات را مسئلت دارم.
بعضی وقت ها باید با خاطره ها زندگی کرد. آن وقت ها که یک باره نفس تنگ می آید. خاطره ها هر چند گاهی تلخ اند اما همین تلخی به کامت ملس می آید. خاطرها هویت یک عمر زیستن اند و تو نیاز داری گاه و بی گاه به آن پناه ببری. بلکه به این بهانه کمتر سیاهی های روزگار کامت را تلخ کنند. راستی! اینطور چه شیرین است ...

در مورد مطلب قبلی تحت عنوان "در سال جدید برای صلح دعا کنیم" دوستی عزیز انتقادی بر من وارد کرده بود که چون پاسخ من کمی طولانی شد به جای قسمت نظرات همینجا طرح می کنم. می توانید نظرات ایشان و پاسخ من را در قسمت نظرات مطلب قبل بخوانید.
دوست عزیز، خانواده ی شهید
خوشحال شدم که به یک نقطه ی مشترک نزدیک شدیم. اگر از آن مادر گفتم به این خاطر بود که حکایت از یک نیاز درونی به صلح، دوستی و ثبات داشت. نیازی که باید برای ترویج آن کوشید. فکر نمی کنم که آن مادر نداند که اگر شهدا و جانبازان و ... نبودند همین ثبات و آرامش امروز نیز وجود نداشت. اگر از آن جانباز گفتم خواستم مظلومیت اش را هویدا کنم. او فقط یک قربانی است. قربانی جنگ. قربانی دیو صفتی توهم زده ای که با دست خود، خودش را به جهنم فرستاد. پس با هم دعا کنیم و برای صلح و دوستی بکوشیم تا بلکه روز ی برسد که انسانها به قوه ی طمع به حقوق دیگران دست اندازی نکنند.
اما در اینکه دلایل آن جانباز در فریادهایش چیست به قدر شما مطمئن نیستم. چه بسا فریادش از دست کسانی است که ... ادامه ی مطلب

ایام نوروز و تعطیلی های دوست داشتنی اش باعث شده بود ترمینال مهرآباد بیش از هر زمان شلوغ به نظر برسد. سالن پر بود از کسانی که در صف، انتظار می کشیدند تا پس از کنترل بلیط هایشان به سالن انتظار مراجعه کنند. در گوشه ی دیگری از سالن نگرانی در چهره ی عده ای که بدون داشتن بلیط به فرودگاه مراجعه کرده بودند - تا شاید پای پرواز امکان سفر آنها نیز فراهم شود - موج می زد. ازدحام مراجعه کنندگان باعث شده بود تقریبا کمتر کسی از این گروه برای گرفتن بلیط امیدوار باشد.
ازدحام مردم و نجواهای نامنظم آنها آهنگ ملایمی به خود گرفته بود که ناگهان فریادهای مردی این هژمونی تحمیلی را به هم ریخت. مردی سوار بر ویلچر که از ظاهرش معلوم بود جانباز جنگ است به همه چیز و همه کس بد و بیراه می گفت. با کمی پرس و جو متوجه شدم از پرواز شیراز جا مانده است. یعنی جایش را به کس دیگری داده بودند. شاید به شخصی جانبازتر!
تلاش اطرافیانش برای آرام کردن وی تقریبا بی نتیجه بود. چشم هایش را بسته بود و هرچه دلش می خواست می گفت! در لابلای حرف هایش می شنیدم که می گفت: "آخه من جانبازم! آخه من برای این مملکت از جان مایه گذاشته ام" و چیزهای دیگری که ناخودآگاه مرا به فضای آژانس شیشه ایِ حاتمی کیا کوچ داد. فرقش این بود که در اینجا خود عباس داشت از حق اش دفاع می کرد و از حاج کاظم خبری نبود.
ناسزاگویی هایش همچنان ادامه داشت تا اینکه زنی از مسافرین طاقت اش به سر آمد. او همچنانکه تنش از شکستن حریم نزاکت می لرزید به مقابله با جانباز بر آمد. زن در حالیکه در وسط سالن ایستاده بود، رو به آن مرد فریاد می زد: "مگه چه خبره؟ فکر می کنید مملکت رو خریدید؟ هی میگه جانباز، جانباز! مثل اینکه فقط خودش جانبازه! نه آقا! همه ی مردم این مملکت جانبازند."
مرد جانباز چند ناسزای دیگر هم نثار آن زن مسافر کرد. تا اینکه بالاخره با وساطت کارمندان فرودگاه و به قیمت فراهم آوردن یک بلیط آرام شد.
در ذهن خودم باز هم دچار تناقضی شدم که پس از دیدن آژانس شیشه ای آنرا تجربه کرده بودم. نمی دانستم باید به حاج کاظم حق بدهم یا به مردمی که در آن قائله گرفتار آمده اند!؟ حرف های منطقی سلحشور ذهن مرا قلقلک می داد.
آرام آرام به طرف سالن انتظار قدم بر می داشتم که حرف های مادری خطاب به فرزندش نظرم را جلب کرد.
مادر می گفت: "برای همینه که میگم نباید به جنگ رفت. اونوقت میشی مثل این آقا! اونوقت بد میشی! جنگ چیز بدیه. صلح خوبه. کاشکی همیشه صلح باشه."
در حالیکه به مسایل پیش آمده و حرف های آن مادر فکر می کردم غرق در افکار ضد و نقیض خودم به راهم ادامه دادم. راستش! دلم برای آن جانباز سوخت! جانبازی که فقط یک قربانی بود!

عید باستانی ایرانیان، همه را امیدوار به ایامی پر رونق و شادتر بر سر سفره ی پر خیر هفت سین نوروز نشاند تا بذکر دعا آرزوهای خود را از پروردگار آسمان و زمین طلب کنند. من هم برای خانواده و دوستانم، برای همه ی ایرانیان سرافراز در هر کجا و با هر دین و آئینی که هستند، آرزوی سلامتی و بهروزی دارم. از خداوند مهربان میخواهم در سال نوی هجری شمسی دل های ما را نیز نسبت به هم مهربان و صادق کند. سیاهی های روزگار گذشته را در گذر ایام مدفون سازد و خوشی هایمان را تکرار. دوستان عزیزم، سال نو مبارک!

همه موفقیت مهندس اولیا و اصلاح طلبان یزدی را تبریک گفتند. من هم تبریک می گویم! در اصل باید به همت همه دوستانی آفرین گفت که در این چند روزه ی کوتاه امر نا ممکنی را ممکن کردند. بخصوص اهالی رسانه که برای معرفی مهندس اولیا سنگ تمام گذاشتند. وضعیت اصلاح طلبان در دیار خاتمی خوب است. بجز در حوزه ی تفت و میبد که هیچ کاندیدای اصلاح طلبی حضور نداشت در سایر حوزه ها توفیق با اصلاح طلبان همراه بود. صبح بیست و پنجم که نتایج مشخص شد با دکتر خاتمی صحبت کردم. از همه تشکر می کرد. می گفت: "کار بزرگی صورت گرفته است." خوشحال بود. با توجه به شرایط تحمیل شده به کاندیداهای اصلاح طلب بخصوص مهندس اولیا کمتر کسی تصور می کرد چنین نتیجه ای رقم بخورد. البته تا موفقیت نهایی زمان باقی است. بی شک شرایط پیش آمده وظیفه ی اصلاح طلبان را سنگین تر کرده است. مرحله ی دوم انتخابات یزد بطور کامل قطبی شده است. کاندیدای اصلاح طلبان و جبهه ی متحد اصولگرایی (حامیان دولت) رقابت سنگینی در پیش خواهند داشت. بخصوص اینکه نتایج دور اول دوستان محافظه کار را هوشیار کرده است! به هر حال تا همین جای کار هم یک پیروزی بزرگ برای جریان اصلاح طلبی است که امیدوارم در دور دوم تکمیل تر شود. باید از فرصت باقی مانده برای تجزیه و تحلیل صحیح دور اول انتخابات و برنامه ریزی برای دور دوم بهره گرفت.
بعد از مدت ها بالاخره با کمک دوستان موفق شدیم انتشار پرگار را از سر بگیریم. با توجه به واکنش های دو ، سه روزه ی اخیر به نظر می رسد شماره ی موفقی بوده. امیدوارم کیفیت شماره های بعدی بهتر از این هم باشد. البته نقد و پیشنهادات دوستانه در موفقیت آتی تاثیر قابل توجهی خواهد داشت. پیشنهادات خود را از ما دریغ نکنید!
در قسمت نظرات مطلب قبلی یکی از دوستان ضمن انتقاد از مواضع مهندس اولیا، چرایی شرکت در انتخابات و رای به چنین کاندیدایی را جویا شده بودند. فرصت را غنیمت می شمارم و دلایل خودم را بیان می کنم.
۱- یکی از مهمترین معیارهای انتخاب یک کاندیدا تخصص و توانمندی وی در عرصه ای است که باید در آن حضور داشته باشد. از مجموع کاندیداهای حاضر که مجال حضور در این دوره را یافته اند، به نظرم مهندس اولیا چند قدم از دیگران پیش است. بنا به یکی از اصول اساسی اصلاح طلبان، شایسته سالاری از ملزومات پیشرفت کشور است که رئیس سابق سازمان مدیریت تا حد قابل قبولی از آن بهرهمند است.
۲- وفاداری به اندیشه های اصلاح طلبی یکی از مواردی بود که در زمان تصمیم گیری برای حمایت از مهندس اولیا دغدغه ی جدی بنده و دوستانم بود. بطوریکه علیرغم نوشته ی سیدمحمدخاتمی در حمایت از ایشان در چندین جلسه موضوع حمایت از وی مورد کند و کاو قرار گرفت. حتی در جلسه ای با حضور خود ایشان بحث های چالشی تند و تیزی رد و بدل شد. در آن جلسه مهندس اولیا توانست حداقل انتظارات و توقعات دوستان بنده را پاسخ مثبت بدهد و به همین دلیل اعضای ائتلاف پذیرفتند از ایشان حمایت کنند. در بررسی کارنامه ی هر فرد نباید یک مدت کوتاه و یا یک عملکرد خاص را بنای قضاوت کلی قرار داد. برآیند سالها سابقه ی مدیریتی مهندس اولیا اتصال بی چون و چرای وی را به جریان اصلاح طلبی تایید می کند. بعد سیاسی اولیا بسیار کمرنگ تر از سایر مزیت های اولیاست. پس نباید انتظاراتمان غیر واقعی باشد. البته به نظرم اتفاقاتی که در جریان بررسی صلاحیت ایشان رخ داد به ظهور لایه های پنهان سیاسی اولیا کمک خواهد کرد. ضمن اینکه کسانیکه در این چند روز با وی در ارتباط نزدیک هستند بر این نکته اذعان دارند. در مورد صحبتشان در جمع دانشجویان، موضوع را تکذیب کرده اند البته احتمال اشتباه لفظی نیز وجود دارد.
۳- حمایت خاتمی از اولیا نکته ای نبود که اصلاح طلبان یزدی به آسانی از آن گذر کنند. به همین خاطر بود که ائتلاف با وجود تردیدهای جدی در امکان کسب پیروزی توسط اولیا - بدلیل عدم آمادگی ناشی از تایید صلاحیت در یک روز مانده به زمان تبلیغات و نیز حوزه ی فعالیت کاری که کمترین رابطه با جامعه در بر داشت و نیاز مبرم به فعالیت پیشتر را می طلبید - از کاندیداتوری وی حمایت کرد.
۴- در شرایطی که اقتدارگرایان به هر نحوی خواهان حذف اندیشه ی اصلاح طلبی در جامعه هستند به نظر می رسد بهترین گزینه سماجت و حضور در صحنه باشد. حتی اگر به فرض این حضور بر اساس حداقل ها شکل گرفته باشد. شاید در چنین شرایطی باخت در پایان رای گیری خود یک پیروزی قلمداد شود.
۵- بر خلاف انتظارات، چند روز اخیر ایام امید بخشی برای اصلاح طلبان بود. اقبال مردم بارقه های امید را در دل همه زنده کرده است. نباید نامید بود.
اینها قسمتی از دلایل من بود. امیدوارم برای شما هم برخی از ابهامات را روشن کرده باشد.
چاره ای نیست! حالا که همه همت کرده اند انتظار خاتمی را بی پاسخ نگذارند، حتی اگر روند بررسی صلاحیت ها در یزد، مثل سایر نقاط ایران دیگر دل و دماغی برای حضور باقی نگذاشته باشد! تو نیز نمی توانی بی خیال باشی.
بعضی ها که ایران را برای همه ی ایرانی ها نمی خواهند، کاندیداهای اصلاح طلب را كه قسمت قابل توجهي از جامعه را همراه دارند با تیغ رد صلاحیت ها از حق قانونی انتخاب شدن و مردم را از حق انتخاب کردن محروم نمودند. بی شک دلیل، ترس از رقیب بود. اصلاح طلبان که متحد و منسجم حول خاتمی گرد آمدند تا کشور را از قهقرایی بیرون آورند ترس شدیدی را در اردوگاه اصولگرایان موجب شده بودند. مثل همیشه راه فائق آمدن بر ترس پاک کردن صورت مسئله بود. اما اصولگرایان این بار آش را چنان شور و دایره را چنان تنگ کردند که حتی صدای برخی "خودی" هایشان نیز درآمد. صحنه چنان انزجار آور شد که کمتر کسی را یارای تایید چنین حرکت بداخلاقانه ای بود. مرور حوادث نشان از این داشت که عده ای کمر همت بسته اند تا اصلاح طلبان را از صحنه بیرون کنند. آن هم با نمایش انتخابات! برنامه، باختِ پیش از بازی اصلاح طلبان بود!
مسئولان انتخابات در حاليكه با وعده هاي روزمره همه را به تاييد مهندس كلانتري دل خوش كرده بودند، کسی را تاييد كردند که هیچکس انتظارش را نداشت! شوراي نگهبان، تنها چند ساعت مانده به زمان آغاز تبلیغات مهندس علی اکبر اولیاء استاندار اسبق کهکیلویه و بویراحمد – در دوره ی وزارت عبدالله نوری _ و آخرین رئیس سازمان منحل شده ی مدیریت را تایید کرد.
اولیاء و یارانش پس از رد صلاحيت توسط هيئت اجرايي حتی یک قدم برای حضور در عرصه ی انتخابات برنداشته بودند. به همین خاطر همه از جمله خودش کمترین شانس را برای پیروزی قائل بودند و شاید طبیعی ترین حرکت در آن برهه انصراف بود. رایزنی ها برای انصراف آخرین مراحل را طی می کرد که به یکباره ورق برگشت. خاتمی! اما خاتمی خواست که هيچ يك از دوستانش، در دیارش میدان را خالی نکنند. بی تردید با آمدن خاتمی بازی رنگ دیگری به خود گرفت. پس همه به خاطر او به میدان بازگشتند. همه آمدند تا محکم بگویند اگرچه برخی بازی را چنان اداره کرده اند که آنها از ابتدا بازنده باشند اما حداقل نمی گذارند این آب از گلوی آنان كه این نظام را تهی از جمهوریت می خواهند راحت پایین برود. همه آمدند تا بازی آنان را به هم بریزند و چه بهتر که در این راه روحیه بخش خاتمی باشد. او نشان داد که مجالی برای عافیت طلبی نیست همانطور که مرحوم توسلی با مرگ خود مصلحت اندیشی را بدور انداخت.